تبليغاتX
سکوت

سکوت

چند قدم مانده تا معصومیت

بالاخره دیشب شایانو دیدم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. ازش یه کم دلخور بودم . که دیشب

هم دلخوریا از بین رفت. دیشب کلی بغلش کردم. با دستام چشماشو ناز کردم. صورتشو ناز کردم.

دستاشو آروم ناز کردم. وقتی نازش میکنم خیلی حس خوبی بهم دست میده. از اینکه اون آروم میشه

خیلی خوشحال میشم. سعی میکنم احساساتمو کنترل کنم. یکی از همکارام بهم میگه تو قلبت مثل

گنجیشک میمونه. به شایان گفتم هیچ وقت بهت خیانت نمیکنم. هیچ وقت از من دروغ نمیشنوی .

حتی اگه یک سال هم ازت دور بشم مثلا یکی از ما برای یه کاری بره یه جای دور تا دباره برگرده ،

من باز هم کنارتم . حتی نگاهمو از همه میپوشونم . قلبم فقط برای تو میزنه .

تورو دوست دارم همه احساساتمو به تو هدیه میدم همه قلبمو.

آرزوم همیشه کنار تو بودونه همیشه تورو شاد دیدنه .

دوست دارم شایان.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 18:8  توسط معصومیت  | 

سکوت حرفایه که آدم نمیتونه اونارو بزنه . یا حرفاییه که باید شرایطش برسه تا بشه زد. گاهی همه

چی جمع میشه تا آدم بزرگ بشه.

 دلم میخواد بیشتر باهاش ارتباط داشه باشم. شایانو میگم. دوست دارم بیشتر

ببینمش اما خوب هردومون مشکل داریم. زیاد نمیتونیم همو ببینیم.دلم میخواد خودمو بهش ثابت کنم

دوست دارم تو همه چی کمکش کنم. کنارش باشم . اگه ناراحتی داره از دلش در بیارم . 

دوست دارم تو این روزا که صداقتو پاکی روز به روز داره کمرنگ تر میشه . عشقمو به پاش بریزم.

کاری کنم که آرامش داشته باشه . 

 فعلن همه تمرکزم رو شایانه. امروز ظهر که بهم زنگ زداون قد همکارام اذیتم کردن نتونستم دو کلمه

راحت باهاش حرف بزنم. نمیدونم این چه حسیه که من دارم که بتونم براش بهترین باشم. امروز دلم

براش تنگ شده بود.

دلم میخواد پاکترین حسمو بهش بدم. حسی که توش خدا هم هست. حسی که باقیه و از بین نمیره

اما هنوز فرصتش پیش نیومده.

منتظرم تا بتونم یه روز بتونم اون حسو بهش بدم حسی که منو تو قلبش باقی کنه.

 حسی که بتونه با همه قلبش با همه وجودش عشقمو حس کنه.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 20:51  توسط معصومیت  | 

گل سرخ

                                                                 تقدیم به شایان عزیزم                                

 

سال ها ازبیماری قلبی که داشت رنج میبرد . برای دکتر ها همه چی عجیب و غریب بود.  چطور میشه رو درمان پسری عجیب الخلقه کار کرد . پسری که دو قلب داشت.

دکتر نگاهشو از پرستار  دور کردو رو به رضا کرد : اگه بخوای به همین وضع ادامه بدی  و عمل نکنی  خیلی دچار دردسر نیستی . فقط یه سری مشکلات هست که با تحت نظر بودن حل میشه .  اگه عمل کنی یه قلبتو بر میداریم و به یکی دیگه پیوند میزنیم . اما اگه بخوای عمل کنی احتمال زنده موندن خیلی کمه. خیلی کم . رضا از پنجره اتاقش به بیرون خیره شد. آخرین  پرتو آفتاب در مغرب فرو میرفت .خودشو به محوطه بیمارستان رسوند تا هوایی تازه کنه . غرق در افکار مشغول قدم زدن بود که ناگهان برق نگاه پسری رضارو سر جاش میخکوب کرد . اون یه غریبه بود .  غریبه نگاهی به صورت رضا انداخت. شروع کرد به ورانداز کردن رضا. ضربا ن قلب ( هر دو قلب رضا هم زمان ) بالا رفته بود . عرق سردی رو پیشونیش جاری شد. غریبه رو به رضا کرد و گفت : سلام من شایان هستم . رضا گفت : سلام من هم رضا هستم . رضا تو نگاه شایان سنگینی خاصیو حس کرده بود. قلب رضا زنده شده بود .انگار نگاه شایان حس عمیقی تو قلبش ایجاد کرده بود. احساسی که خبر از اتفاق بزرگی میداد خبر از عشق .

 شایان با مشکلی که داشت نیاز به پیوند قلب داشت اما هنوز قلبی براش پیدا نشده بود . از آشنایی رضا و شایان هفته ای گذشت . رضا رو به دکتر کردو گفت : من تصمیممو گرفتم . من میخوام عمل کنم . میخوام یکی از قلبامو هدیه بدم. دکتر گفت : اما احتمال زنده موندنت کمه ! رضا : من تصمیمو گرفتم. من میخوام اون قلبمو که سمت راسته دربیارمو بدم به شایان . رضا و شایان آماده عمل میشدن. حولو ولای عجیبی بیمارستانو پر کرده بود . همه مریضا دست به دعا برداشته بودن . رضا و شایان  وارد اتاق عمل شدن . قبل از اینکه مسول بیهوشی بیاد . رضا سرشو به سمت شایان برگردوند . چشمای رضا وشایان دقایقی به هم خیره شد. شایان رو به رضا کردو گفت : بیا به هم یه قولی بدیم. یا هردوتامون زنده بمونیم یا هر دوتامون ....

رضا دستشو تو دست شایان گره داد ...

هر دو بی هوش شدن . سکوتی سنگین برای دقایقی اتاق عملو پر کرده بود. عمل آغاز شد. ابتدا باید یکی از قلبای رضا خارج میشد و بعد به سینه شایان پیوند میشد. ساعت ها گذشت . پرستار سنگینی عمل رو تو چشمان دکتر  حس میکرد. سرانجام عمل به پایان رسید . یکی از قلب های رضا به سینه شایان پیوند خورد. رضا و شایان به اتاق مشترک منتقل داده شدن. ..

 پرستار سراسیمه با خوشحالی به سمت اتاق دکتر رفت و فریاد زد دکتر هر دوشون به هوش اومدن . حالشون خوبه . رضا چشماشو به شایان دوخت شایان هم . شایان گفت تو خیلی شهامت داری که این کارو کردی. رضا گفت : من به خاطر خودم این کارو نکردم فقط به خاطر تو ...

شایان با نگاهش به رضا فهموند که همه چیو میدونه. رضا دسشتو دراز کرد از تو گلدون یه گل سرخ برداشت .در حالی که چشاش پر از اشک بود گلو داد به شایانو گفت : دوست دارم شایان .

 شایان دستشو به سمت رضا دراز کرد. دست شایان تو دست رضا آروم گرفت. ناگهان رضا احساس سنگینی شدیدی تو سینه کرد. نفسای رضا سریع شده بود. گل سرخ از دست شایان افتاد . حال رضا خراب شده بود. صدای پرستار پرستار شایان اتاقو پر کرده بود. نفسای رضا به شماره افتاد . دست رضا از دست شایان خارج شد . رضا نفسای آخرو میکشید . آخرین نگاهش تو نگاه شایان بود .

...و رضا برای همیشه آروم گرفت. پرستار و دکتر سراسیمه وارد اتاق شدن . اما رضا برای همیشه آروم گرفته بود . شایان به زور خودشو بالای سر رضا رسوند یه بوسه به پیشونی رضا زد و  بهش گفت حالا قلبتو تو سینه من میزنه . یه نگاه به صورت رضا کرد. رضا آروم آروم بود . شایان ناراحت بود.اما رضا خوشحال خوشحال از اینکه شایان سالم مونده بودو میتونست زندگی کنه.

شایان گل سرخ رضارو برداشت....

حالا 30 سال از اون ماجرا میگذره شایان همیشه سر خاک رضا میره و همون گل سرخی که از رضا گرفته بودو همراه خودش میبره اما هیچ کس نفهمید بعد این همه سال چطور اون گل سرخ سالم مونده بود.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 20:28  توسط معصومیت  | 

سکوت

بی صدا فریاد زدن.

گاهی زندگی اونقد به آدم فشار میاره که آدم هیچ راهی براش باقی نمیمونه.گاهی زخم ها و دردها

اونقد تو رو تو منگنه میذاره که به مرگت راضی میشی. از این سبک نوشتن اصلا خوشم نمیاد.

اینجا بدترین جا برای نوشتنه. معنیش یه چیزه. اینکه حرف دلتو به هیچکس نمیتونی بزنی .

مجبوری بیای اینجا بنویسی تا فکر کنی خالی شدی. این جا بدترین جا برای نوشتنه.

اما گاهی حرفایی هست که فقط باید به خدا زد.

این اسمش سکوته. سکوت یه قلب.

شاید این سکوت یه روزی منو به خدا برسونه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 17:28  توسط معصومیت  | 

اینجا برای من یه نقطه شروعه . شاید به معنای واقعی این اولین پست وبلاگ من باشه .

هر چند راه خیلی سختی پیش رو دارم . اما من یه هدفو دنبال میکنم اونم معصومیته.

سرگردان و حیران هم هستم هم نیستم. راه پر پیچو خمی دارم. مهمترین مسئله و اصلی ترین

قسمت این حرکت اینکه تو این مسیر تنهای تنهام. شاید این تنهایی قدرت منو چند برابر کنه.

نمیدونم. اینجا برای من یه شروعه . از پایانی دیگر به شروع اینجا رسیدم.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 20:44  توسط معصومیت  | 

 

 

تاروپودم به هوا رفت و توانم بگسست       

                                                      تا به تار سر زلف تو دلم مفتون شد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 20:33  توسط معصومیت  | 

راه رسیدن به معصومیت کجاست؟

کجاست جایی که منو به معصومیت بکشونه ؟

کجاست اونجایی که منو از همه دردها ورنجها خلاص کنه؟

معصومیت کجاست؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 20:23  توسط معصومیت  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 20:51  توسط معصومیت  | 

اولین پست

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

این اولین پست من تو وبلاگه سکوته. من از سکوت به اینجا رسیدم. سکوتی که خواسته من نبود.

سکوتی که منو به اینجا کشوند تا ادامه حرفامو بزنم. شاید اینجا مرحله بعدی کمال من باشه.

اومدم اینجا تا منو به معصومیت بکشونه. تا تو معصومیت غرق بشم.

به امید رسیدن به معصومیت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 22:56  توسط معصومیت  |